اسرارنامه

آیـــــــــــــــــــــــــــــــا مـــــــــــــــــــــیدانـــــــــــــــــــــید؟؟؟(بخش 1)

آیا فلوراید سرطان زاست؟؟

سال هاست که پزشکان متوجه شده اند یون های فلوراید برای حفظ مینای دندان مفید هستند.

این یون ها با تغییر شرایط شیمیایی دهان مانع فعالیت باکتری هایی می شوند که کارشان خراب کردن دندان های

ماست. بنابراین فلوراید به صورت مصنوعی به خمیر دندان و حتی آب آشامیدنی خیلی از شهر های جهان افزوده

می شود.

البته بعضی تحقیقات نشان داده اند فلوراید می تواند خطرناک و سرطان زا هم باشد.


برچسب‌ها: فلوراید, سرطان زا, مینای دندان, خمیر دندان
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 14:46  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

لقمه حرام

لقمه حرام

 

با لقمه حرام نمی شود جنگید.

(خاطره ای از سردار شهید حسین خرازی)

 

سفره وسط سنگر پهن بود و قابلمه ها و بشقاب ها پر.

- مهمان نمی خواهید؟

حاج حسین خرازی بود، با چشمانی برّاق و لبانی خندان.

- این همه غذا! منتظر کس دیگری هستید؟

- نه حاجی، دوازده نفریم؛ امّا گفتیم 21 نفر و غذا گرفتیم.

پیشانی اش پر خط و صورتش برافروخته شد.

فریاد زد:

- برپا! همه بیرون.

زمین پر سنگریزه، آفتاب داغ، دوازده نفر سینه خیز، بعد کلاغ پر.

از پا که افتادند، گفت: آزاد! هیلی سبک شدید، ها؟ آن همه گوشت و دنبه حرام، عرق شد و ریخت پایین. با لقمه حرام نمی شود جنگید.

برگرفته از نشریه«امتداد» شماره 41


برچسب‌ها: لقمه حرام, حسین خرازی, شهید خرازی, نشریه امتداد
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 23:47  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

دانلود نرم افزار تلویزیون برای کامپیوتر

نر افزار بینظیر (مای تی وی)+ لینک دانلود

http://www.barnameha.com/dl/myTV_3.3.zip


برچسب‌ها: نرم افزار, تلویزیون
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 14:55  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

دانلود نرم افزار جدول

دانلود نرم افزار کم حجم وجالب رایا جدول + سودوکو

http://www.barnameha.com/dl/Raya_Jadval_4.0.zip اینم لینک دانلود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 14:48  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

حاج آقا باید برقصه

برگرفته از وبلاگ ( حی علی اجهاد ) اين خاطره را همان سال 87 در اتوبوسي كه راهي نور بود، از يكي از راويان نوراني شنيدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سيخ مي‌كند... بخوانيدش كه قطعا خالي از لطف نيست: "چند سال قبل اتوبوسي از دانشجويان دختر يكي از دانشگاه‌هاي بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبيند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجيب و غريب بودند كه هيچ كدام از راويان، تحمل نيم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرايش آن‌چناني، مانتوي تنگ و روسري هم كه ديگر روسري نبود، شال گردن شده بود. اخلاق‌شان را هم كه نپرس... حتي اجازه يك كلمه حرف زدن به راوي را نمي‌دادند، فقط مي‌خنديدند و مسخره مي‌كردند و آوازهاي آن‌چناني بود كه... از هر دري خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ يعني نگذاشتند كه بشود... ديدم فايده‌اي ندارد! گوش اين جماعت اناث، بده‌كار خاطره و روايت نيست كه نيست! بايد از راه ديگري وارد مي‌شدم... ناگهان فكري به ذهنم رسيد... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌مي‌آمد... سپردم به خودشان و شروع كردم. گفتم: بياييد با هم شرط ببنديم! خنديدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟ گفتم: آره!!! گفتند: حالا چه شرطي؟ گفتم: من شما را به يكي از مناطق جنگي مي‌برم و معجزه‌اي نشان‌تان مي‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمينان پيدا كرديد، قول بدهيد راه‌تان را تغيير دهيد و به دستورات اسلام عمل كنيد. گفتند: اگر نتوانستي معجزه كني، چه؟ گفتم: هرچه شما بگوييد. گفتند: با همين چفيه‌اي كه به گردنت انداخته‌اي، ميايي وسط اتوبوس و شروع مي‌كني به رقصيدن!!! اول انگار دچار برق‌گرفتگي شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد ياد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آن‌ها سپردم و قبول كردم. دوباره همه‌شون زدند زير خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفيه بياد وسط اين همه دختر و... در طول مسير هم از جلف‌بازي‌هاي اين جماعت حرص مي‌خوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمين بيندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك مي‌خواستم... مي‌دانستم در اثر يك حادثه، يادمان شهداي طلائيه سوخته و قبرهاي آن‌ها بي‌حفاظ است... از طرفي مي‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قيامت هم برپا مي‌كنند، چه رسد به معجزه!!! به طلائيه كه رسيديم، همه‌شان را جمع كردم و راه افتاديم ... اما آن‌ها كه دست‌بردار نبودند! حتي يك لحظه هم از شوخي‌هاي جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌هاي بلند دست برنمي‌داشتند و دائم هم مرا مسخره مي‌كردند. كنار قبور مطهر شهداي طلائيه كه رسيديم، يك نفر از بين جمعيت گفت: پس كو اين معجزه حاج آقا! ما كه اين‌جا جز خاك و چند تا سنگ قبر چيز ديگه‌اي نمي‌بينيم! به دنبال حرف او بقيه هم شروع كردند: حاج آقا بايد... براي آخرين بار دل سپردم. يا اباالفضل گفتم و از يكي از بچه‌ها خواستم يك ليوان آب بدهد. آب را روي قبور مطهر پاشيدم و... تمام فضاي طلائيه پر از شميم مطهر و معطر بهشت شد... عطري كه هيچ جاي دنيا مثل آن پيدا نمي‌شود! همه اون دختراي بي‌حجاب و قرتي، مست شده بودند از شميم عطري كه طلائيه را پر كرده بود. طلائيه آن روز بوي بهشت مي‌داد... همه‌شان روي خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روي قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهاي فرزند از دست داده ضجه مي‌زدند ... شهدا خودي نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صداي محزون‌شان به سختي شنيده مي‌شد. هرچه كردم نتوانستم آن‌ها را از روي قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با كلي اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتي‌ترين خاك دنيا بلند كردم ... به اتوبوس كه رسيديم، خواستم بگويم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه ديدم روسري‌ها كاملا سر را پوشانده‌اند و چفيه‌ها روي گردن‌شان خودنمايي مي‌كند. هنوز بي‌قرار بودند... چند دقيقه‌اي گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت مي‌كردند... پرسيدم: به كجا رسيديد؟ چيزي نگفتند. سال بعد كه براي رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهميدم دانشگاه را رها كرده‌اند و به جامعه‌الزهراي قم رفته‌اند ... آري آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..." --------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 16:49  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

حاج آقا باید برقصه

برگرفته از وبلاگ ( حی علی الجهاد ) اين خاطره را همان سال 87 در اتوبوسي كه راهي نور بود، از يكي از راويان نوراني شنيدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سيخ مي‌كند... بخوانيدش كه قطعا خالي از لطف نيست: "چند سال قبل اتوبوسي از دانشجويان دختر يكي از دانشگاه‌هاي بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبيند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجيب و غريب بودند كه هيچ كدام از راويان، تحمل نيم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرايش آن‌چناني، مانتوي تنگ و روسري هم كه ديگر روسري نبود، شال گردن شده بود. اخلاق‌شان را هم كه نپرس... حتي اجازه يك كلمه حرف زدن به راوي را نمي‌دادند، فقط مي‌خنديدند و مسخره مي‌كردند و آوازهاي آن‌چناني بود كه... از هر دري خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ يعني نگذاشتند كه بشود... ديدم فايده‌اي ندارد! گوش اين جماعت اناث، بده‌كار خاطره و روايت نيست كه نيست! بايد از راه ديگري وارد مي‌شدم... ناگهان فكري به ذهنم رسيد... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌مي‌آمد... سپردم به خودشان و شروع كردم. گفتم: بياييد با هم شرط ببنديم! خنديدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟ گفتم: آره!!! گفتند: حالا چه شرطي؟ گفتم: من شما را به يكي از مناطق جنگي مي‌برم و معجزه‌اي نشان‌تان مي‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمينان پيدا كرديد، قول بدهيد راه‌تان را تغيير دهيد و به دستورات اسلام عمل كنيد. گفتند: اگر نتوانستي معجزه كني، چه؟ گفتم: هرچه شما بگوييد. گفتند: با همين چفيه‌اي كه به گردنت انداخته‌اي، ميايي وسط اتوبوس و شروع مي‌كني به رقصيدن!!! اول انگار دچار برق‌گرفتگي شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد ياد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آن‌ها سپردم و قبول كردم. دوباره همه‌شون زدند زير خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفيه بياد وسط اين همه دختر و... در طول مسير هم از جلف‌بازي‌هاي اين جماعت حرص مي‌خوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمين بيندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك مي‌خواستم... مي‌دانستم در اثر يك حادثه، يادمان شهداي طلائيه سوخته و قبرهاي آن‌ها بي‌حفاظ است... از طرفي مي‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قيامت هم برپا مي‌كنند، چه رسد به معجزه!!! به طلائيه كه رسيديم، همه‌شان را جمع كردم و راه افتاديم ... اما آن‌ها كه دست‌بردار نبودند! حتي يك لحظه هم از شوخي‌هاي جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌هاي بلند دست برنمي‌داشتند و دائم هم مرا مسخره مي‌كردند. كنار قبور مطهر شهداي طلائيه كه رسيديم، يك نفر از بين جمعيت گفت: پس كو اين معجزه حاج آقا! ما كه اين‌جا جز خاك و چند تا سنگ قبر چيز ديگه‌اي نمي‌بينيم! به دنبال حرف او بقيه هم شروع كردند: حاج آقا بايد... براي آخرين بار دل سپردم. يا اباالفضل گفتم و از يكي از بچه‌ها خواستم يك ليوان آب بدهد. آب را روي قبور مطهر پاشيدم و... تمام فضاي طلائيه پر از شميم مطهر و معطر بهشت شد... عطري كه هيچ جاي دنيا مثل آن پيدا نمي‌شود! همه اون دختراي بي‌حجاب و قرتي، مست شده بودند از شميم عطري كه طلائيه را پر كرده بود. طلائيه آن روز بوي بهشت مي‌داد... همه‌شان روي خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روي قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهاي فرزند از دست داده ضجه مي‌زدند ... شهدا خودي نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صداي محزون‌شان به سختي شنيده مي‌شد. هرچه كردم نتوانستم آن‌ها را از روي قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با كلي اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتي‌ترين خاك دنيا بلند كردم ... به اتوبوس كه رسيديم، خواستم بگويم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه ديدم روسري‌ها كاملا سر را پوشانده‌اند و چفيه‌ها روي گردن‌شان خودنمايي مي‌كند. هنوز بي‌قرار بودند... چند دقيقه‌اي گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت مي‌كردند... پرسيدم: به كجا رسيديد؟ چيزي نگفتند. سال بعد كه براي رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهميدم دانشگاه را رها كرده‌اند و به جامعه‌الزهراي قم رفته‌اند ... آري آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..." --------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 16:41  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

زندگی نامه شهید علی اصغر کلاته سیفری

کلاته سیفری، علی اصغر ( ملیت: ایرانی قرن:15) شهید علی اصغر کلاته سیقری : فرمانده گردان جبار تیپ امام رضا (ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) مثل یک رویای صادقانه بود . وقتی رسید ، مادر همانی را دید که قبلا دیده بود . چشم هایش را بست و از هوش رفت. تا حالش جا بیاید ، صدای نوزاد پیچیده بود توی خانه . اسمش را گذاشتند علی اصغر . به این نیت که مثل علی اصغر حسین (ع) قربانی راه خدا باشد . دوست داشتند روز عاشورا ، شش ماهه کودکی باشد که بر روی دست آن که نقش امام حسین را بازی می کند ،به آسمان بلند شود و مصداق پروردگار ان قربانی را از من بپذیر ، شود . خیلی زود به راه افتاد و خیلی زود تر زبان باز کرد . دلش می خواست معنای همه چیز را بداند و چرایی هر چیز را بیابد . پدرش کشاورز بود و مادری خانه دار داشت . وقتی به پنج سالگی رسید ، به مکتب خانه رفت . او که در سال 1338 به دنیا آمده بود ، وقتی به سن پنج سالگی رسیده بود که قیام پانزده خرداد یک ساله شده بود . یک سال بعد ، وارد مدرسه شد و درست در همان زمان عم و جزء را به پایان رساند یک جز از قرآن را مثل بلبلی که به نوا آمده باشد ، از بر می خواند . آن قدر آموختن را دوست داشت که به هر کس از قوم و خویش می رسید ، دانسته هایش را به رخ می کشید ، یا محک می زد . مادر بزرگش که زنی فاضله بود ، او را به نماز و دعا و قرائت قرآن تشویق می کرد و آن قدر آموزه های دینی اش موثر افتاده بود که علی اصغر تا پایان عمرش منت دار قرآن شد و وقتی بزرگتر شد ، احساس کرد می تواند به پدر و مادر کمک کند . او یاریگر و کمک کار مهربانی بود . وقتی به مزرعه پدر می رفت ؛ مثل کارگران مزرعه داس به دست می گرفت و خوشه چینی می کرد . با پدر به آبیاری می رفت و برای مادر از چشمه آب می آورد . کلاته سیفر ، همان روستایی که علی اصغر در آن به دنیا آمده بود ، یک مسجد جامع داشت ؛ درست در چند قدمی خانه ی پدری . وقتی به مسجد می رفت و نماز جماعت می خواند ، احساس سبکی می کرد . روحش پرواز می کرد و چیزهایی می آموخت که پیش تر نشنیده بود . در کنار کار ، به محض این که مدرسه تعطیل می شد ، به خانه می رفت و تکالیف مدرسه را آغاز می کرد . دوره ی ابتدایی را در مدرسه ی افسر کلاته سیفربه پایان رساند . و وارد دبیرستان شد . رشته ی مورد علاقه اش ، برق بود . به همین دلیل ، هنرستان فنی را برای ادامه تحصیل برگزید . او مسیر خانه تا هنرستان را با دوچرخه رکاب می زد . سالهای پایانی دوره ی هنرستانش مصادف شده بود با زمزمه های انقلاب و چند ماه مانده به پیروزی انقلاب ، با چند تن از دوستانش به مشهد رفت تا دفترچه ی اعزام به خدمت بگیرد اما دو روز مانده به اعزام ، با شنیدن پیام امام به سربازان و ارتشیان (مبنی بر تسلیم و مقاومت نکردن در برابر مردم) منصرف شد و دوستانش را نیز متقاعد کرد که از اعزام چشم پوشی کنند . چند ماه پس از انقلاب نیز در کنکور سراسری دانشگاه ها شرکت کرد و موفق شد در رشته ی مهندسی برق دانشگاه بندر عباس پذیرفته شود . با آغاز انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها ، به خانه برگشت و سپس تصمیم گرفت سرباز جمهوری اسلامی شود . دوباره با همان دوستان به تهران آمد و برای اعزام ثبت نام کرد . دولت با حجم بالای سرباز رو به رو بود . بنا بر این ، آنان را مازاد بر نیاز اعلام کردند و همان جا به آنان که می خواستند بر گردند ، کارت معافیت دادند . اما علی اصغر نمی خواست برگردد . به او و چند تن دیگر گفتند که اگر دوست داشته باشند می توانند به عنوان نیروی رسمی و درجه دار ارتش استخدام شوند . او دو ماه آموزشی را در پادگان لشگرک تهران گذراند و سپس راهی اهواز شد . در اهواز با درجه ی گروهبان دومی سر گرم خدمت شد . در این میان سیلی چند روستای خوزستان را تا مرز ویرانی پیش برد . علی اصغر با خودرویی که در اختیار داشت ، به یاری سیل زدگان رفت تا سهمی در این کار داشته باشد . در همین حال و احوال ، کردستان و کرمانشاه شلوغ شد . برخی از گروهک ها از نو پا بودن دولت و ضعف آن سوء استفاده کردند . شورشی را ترتیب دادند . علی اصغر با نیروهای ارتش به پاوه در استان کرمانشاه رفتند و طبق دستور امام با ضد انقلاب جنگیدند تا با لاخره کردستان آرام شد . او همان جا با فعالیت جهاد سازندگی آشنا و بر آن شد تا همکاری اش را با این نهاد ها بیشتر کند . وقتی سربازی اش تمام شد ، احساس کرد روحیه ی نظامی و نظامی گری در او رسوخ کرده و فر و نمی شیند ، مگر آن که به عضویت سپاه در آید. نهادی که نو پا بود و وظیفه اش حفظ و صیانت انقلاب بود . سال که به عدد 1359 رسید ، علی اصغر دیگر جمعی نیرویی بود . که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نام گرفته بود . سپاه سبزوار میزبان او شد و او نیروی رسمی این نهاد . با آغاز جنگ تمایل او به شرکت در صف مدافعان ، بیشتر شد . در همین ایام ؛ گاهی که به روستا می رفت ، به این فکر می کرد که روستایش چقدر نیروی مستعد و پر توان دارد . تصمیم گرفت ابتدا با کار فرهنگی آغاز کند و کتابهای خانه اش را برداشت و مکانی را برای تاسیس کتابخانه در نظر گرفت . او که کتاب هایش را به کتابخانه اهدا کرد ، دیگران نیز در این راه گام برداشتند . از سپاه و کتابخانه شریعتی سبزوار نیز تعدادی کتاب برای تجهیز کتابخانه کلاته سیفر گرفت و سرانجام وقتی کتابخانه تشکیل شد ، نفس راحتی کشید . وقتی توانست مسئولان و فرماندهان سپاه را برای رفتن به جبهه مجاب کند ، راهی خط مقدم شد . او نتوانست زیاد بجنگد چون در اثر انفجار خمپاره ، از ناحیه ی دست ها و سر ترکش خورد و زخمی شد . او عادت داشت روزهای دوشنبه و پنج شنبه روزه بگیرد و خدمتی را که از دستش بر می آید ، بی هیچ توقعی انجام دهد . یک بار که راهی سوسنگرد شده بود ، ناچار شد به روستایی برود که تازه به آن جا برق رسیده بود . با این که کار دشواری داشت ؛ روستا را سیم کشی کرد و ساکنان روستا صاحب برق و روشنایی شدند . در سال 1360 با دختری ازدواج کرد که خواهر یکی از همکلاسی های قدیمی و هم قطار های خدمتش بود. چند ماه اول زندگی مشترک را در خانه ای مستقل سپری کردند . اما سپس که فاصله ی ماموریت ها و مرخصی ها بیشتر شد ، بالاخره مقیم منزل پدر زن شد . با این که توانسته بود پله های ترقی را در دفاع از خاک وطن طی کند اما هیچ یک از اهالی روستا یا حتی پدر و مادر نمی دانستند علی اصغر چه مسئولیتی در جبهه دارد . او فرمانده گردان جبار بود و پیش از آن که ، چند بار فرمانده محور و معاون گردان شده بود . همچنین مدتی به عنوان مسئول مخابرات سپاه خدمت می کرد . دو سال پس از ازدواج ، صاحب فرزند شد که او را حامد نام نهادند . وقتی حامد هشت ماهه بود علی اصغر توانست امکانی را بیابد که بر اساس آن ، همسر و فرزند خود را به جبهه ببرد تا هر دو طرف ؛ مشکل دوری را هم نداشته باشند .آنان به ایلام رفتند و یکی دو روز در هفته را کنار همسر و فرزند خود بگذراند . او در روزهای نخستین اسفند 1362 با سمت فرماندهی گردان جبار در عملیات دیگر شرکت کرد . و عملیات خیبر ، آخرین عملیاتی بود که علی اصغر کلاته سیفری در آن به رشادت پرداخت . وقتی نیروهایش در محاصره دشمن قرار گرفتند از سه جهت تانک های دشمن ، او و همرزمانش را دوره کرده بودند و راه پس ، هور بود و امواج آب ، به جنگ با تانک ها پرداخت و در کنار یکی از همرزمانش ، آن قدر به تانک های دشمن آرپی جی زد که از گوش او خون جاری شد و سر انجام تیر یکی از تیر اندازها ی دشمن بعثی پیشانی او را شکافت . شهید علی اصغر کلاته سیفری با آن که در ششم اسفند 1362 به شهادت رسیده بود ، سر انجام در 26 اسفند همان سال ، در خاک کلاته سیفر در دامان خاک آرام گرفت . منابع زندگینامه: ایوان بهار،نوشته ی عزت الله الوندی،نشر ستاره ها،مشهد-1386
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 14:30  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

عکس/مسجدی ساخته شده از یخ در سوئد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:15  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

بندر بن سلطان با گریم چهره به جای ملک عبدالله نشسته است؟!!!!!

امام باقر(ع) در ۱۳۰۰ سال قبل خبر از کشته شدن حاکمی در حجاز در آستانه ظهور می دهد که عبدالله نام دارد و حکومت حجاز مرگش را مخفی می کند تا اینکه پس از مدتی آشکار می شود...

همانگونه که همه می دانید از سال گذشته تا کنون دو سه بار به صورت گسترده خبر مرگ ملک عبدالله پادشاه عربستان منتشر شده که از سوی عربستان تکذیب شده است:

تحولات یکسال گذشته عربستان رو به سرعت مرور می کنیم :

۱- در آستانه حج گذشته بندر بن سلطان اصلی ترین مهره ی آمریکایی ها سراسیمه وارد عربستان می شود!

۲- دو هفته بعد ملک عبدالله که طبق روال هر سال باید در مراسم حج شرکت کند ، به بهانه بیماری در این مراسم حضور نمی یابد

۳- تغییرات بی سابقه و عجیبی در پستهای کلیدی عربستان رخ می دهد.

۴- زمزمه هایی از خبر مرگ عبدالله در عرفه سال گذشته منتشر می شود

۵- عبدالله به بهانه درمان ۳ ماه متوالی به آمریکا می رود ، در اوج انقلابهای بی سابقه مردمی و در حال که خود عربستان هم دستخوش ناآرامی است

۶- عبدالله پس از بهبودی به کشور مغرب می رود و مدتی آنجاست تا اینکه بار دیگر خبر مرگ او در مغرب منتشر می شود

۷- عبدالله به عربستان بازمی گردد

۸- در تابستان گذشته خبر مرگ ولیعهد عربستان در آمریکا در خبرگزاریهای رسمی منتشر می شود ولی عربستان همچنان این مسئله را تکذیب می کند!

۹ - هیچ خبری از بندربن سلطان مهره اصلی آمریکایی ها و پسر ولیعهد در این تحولات نیست ، او کجاست؟!

۱۰- در آستانه حج امسال با اعلام وخامت حال عبدالله باز هم زمزمه های مرگش می پیچد

۱۱ - عربستان خبر مرگ ولیعهد را تایید می کند در حالی که برخی منابع مرگ او را چندماه قبل می دانند

۱۲- خبری عجیب منتشر می شود ، اسلحه کشی! بر روی ملک عبدالله ! در مراسم انتخاب ولیعهد ، به راستی آیا شاهزادگاه تا این حد جری شده اند که بر روی پادشاه اسلحه بکشند یا موضوع چیز دیگریست؟!

۱۲- به طور باور نکردنی بندربن سلطان همچنان غایب است ، حتی در مراسم تدفین و ختم پدرش!!! براستی او کجا می تواند باشد؟! البته بیماری او را بهانه می کنند اما هیچ سابقه بیماری در زندگی مخصوصا در طی سالهای گذشته گزارش نشده است

۱۳- عبدالله در مراسم تدفین ماسک بر صورت دارد که برای برخی جای سئوال دارد

۱۴- برخی بندر بن سلطان را یکی از طرف های اصلی در جنگ قدرت می دانستند ، اما او همچنان غایب است! و در هیچ جنگ قدرتی شرکت نمی کند و هیچ اظهار نظری از او منتشر نمی شود ، براستی او کجا می تواند باشد؟!

۱۵- ولیعهد جدید انتخاب می شود ، برخی پستهای کلیدی دست به دست می شوند اما همچنان هیچ نامی از بندربن سلطان در هیج کجا شنیده نمی شود ، براستی چرا از اصلی ترین مهره آمریکایی ها که سالها برای تربیت و به قدرت نشاندن او و سیطره بهتر بر عربستان تلاش کرده اند در این لحظات حساس  هیچ خبری نیست؟

۱۶- براستی بندر بن سلطان کجاست؟!

یک جواب باورنکردنی برای این سئوال وجود دارد :

بندربن سلطان مهره ی اصلی آمریکایی ها ، اینک بر تخت پادشاهی نشسته است!!

آیا او دیگر مناقشه ای بر سر قدرت دارد؟؟!! آیا او می تواند در مراسم تشییع و تدفین پدرش شرکت کند؟؟!!

براستی آیا بندر بن سلطان با تغییر چهره توسط گریمورهای زبردست اینک بر تخت ملک عبدالله تکیه زده است که اینگونه در طول ۱۴ ماه گذشته غیب شده است!

اما چگونه می توان به گریم چهره بندر را به عبدالله تغییر داد؟؟!!

اگر در ادامه مقاله به تغییر چهره های باورنکردنی در دنیای گریم نگاه کنید خواهید دید که اینگونه تغییر چهره ها در دنیای پیشرفته ی امروز به مدد گریم و جراحی پلاستیک بسیار سهل و آسان است :

و این نظراتی بود که در سایت رایحه ظهور دیدم :

بندر بن سلطان در مراسم تدفین و خاکسپاری پدرش حضور نداشت!!!!!


«بندر بن سلطان» حدود دو هفته پیش به ایالات متحده آمریکا سفر کرد و برای انجام عمل جراحی زیر تیغ رفت.

به گزارش پانا، اخبار رسیده از ریاض پایتخت عربستان سعودی حاکی از آن است که علت عدم حضور شاهزاده «بندر بن سلطان» در مراسم خاکسپاری و مجلس ختم پدرش، سفر وی به ایالات متحده آمریکا برای انجام عمل جراحی بوده است.
 غیبت عجیب بندربن سلطان را امکان بدل شدن وی برای عبدالله اعلام کرده بودند


که اینک غیبت بسیار عجیب او در مراسم خاکسپاری پدرش این گمانه زنی ها را تقویت می کند!


جالب است که در طول یکسال گذشته با وجود تحولات بزرگ هیچ خبری از بندر بن سلطان در رسانه ها نیست!!

وسایل پیشرفته امروز امکان تغییر شکل را حتی برای افراد معمولی هم فراهم کرده است چه رسد به سعودیهایی که با جراحان زبردست و امکان جراحی پلاستیک به راحتی قادر به هر کاری هستند! یادمان نرود که صدام 30 سال قبل چند! بدل داشت!!

بندر بن سلطان در مراسم تدفین و خاکسپاری پدرش حضور نداشت!!!!! «بندر بن سلطان» حدود دو هفته پیش به ایالات متحده آمریکا سفر کرد و برای انجام عمل جراحی زیر تیغ رفت.

به گزارش پانا، اخبار رسیده از ریاض پایتخت عربستان سعودی حاکی از آن است که علت عدم حضور شاهزاده «بندر بن سلطان» در مراسم خاکسپاری و مجلس ختم پدرش، سفر وی به ایالات متحده آمریکا برای انجام عمل جراحی بوده است.

گفته می شود او که در بیمارستانی در منطقه "تیمور" در واشنگتن پایتخت آمریکا زیر تیغ جراحی رفت، از ناحیه سینه دچار بیماری بوده و به تشخیص پزشکان زیر تیغ جراحی قرار گرفت.

برگرفته از وبلاگ http://rabi-ol-anam.blogfa.com/post-7.aspx

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 14:23  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

نامه‌ای به جبهه

تاریخ پر فراز و نشیب انقلاب اسلامی و به ویژه هشت سال دفاع مقدس، آکنده از نادیده‌ها و ناشنیده‌هایی است که هر یک می‌توانند اولاً یادآوری باشند برای ما که یادمان باشد که بودیم و اهدافمان چه بود و دوم آن که چراغی باشد برای آینده‌ای که در پیش داریم.

 از این دست می‌توان به مواردی اشاره کرد که روح همدلی و یکی بودن را نشان می‌دهد، از جمله این نامه که هر چه جستجو کردیم، نتوانستیم نویسنده‌اش را پیدا کنیم؛ نه می‌دانیم کجاست و نه چه می‌کند، ولی به هر حال، نامه‌اش را که یادآور اخلاص مردم در آن روزهای خدایی و پر شور و حماسه است، منتشر می‌کنیم؛ شاید تلنگری باشد به اوضاع و احوال دل‌های غبار گرفته امروزمان و البته شاید هم کسی او را بشناسد و به ما معرفی کند؛ شاید هم خودش، یعنی خود «حسن مغاری از مازندران».

دست‌نوشته زیر که خطاب به رزمندگان اسلام در جبهه‌های حق علیه باطل است، نامه‌ای است از یک نوجوان دانش‌آموز مازندرانی که در نهایت پاکی و خلوص، آنچه در توانش بوده تقدیم می‌کند تا در دفاع دین و آیین و خاک و ناموسش شریک باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم

اول با عرض سلام نامه خود را شروع می‌کنم.

اسم من حسن مغاری دو خواهر هم دارم اما برادر ندارم.

می‌دانم که شما رزمندگان دلیر در همین حال، خیلی چیزها که ما در اختیار داریم، شما ندارید مثل میوه و غذا... و دیگر چیزها.

ما در خانه به خوردن میوه و دیگر چیزها می‌پردازیم.

راحت به مدرسه می‌رویم و راحت بر می‌گردیم. ولی شما حتی نمی‌توانید سرتان را از سنگر بیرون بیاورید. من یک دفتر می‌دهم و یک خودکار هم می‌دهم.

به امید پیروزی    

شاید پول هم بدهم یا 20 ریال یا 10 ریال.

خداحافظ

والسلام علی عباد الله الصالحین

 

نامه‌ای به جبهه /تصویر

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 19:58  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

دیدار با رییس جمهور از پشت سیم‌های خاردار/ چقدر پیر شدید!!

صدای شیعه: شبکه ایران در گزارشی با عنوان «برخورد نزدیک از نوع احمدی نژادی!» به بیان خاطرات و چگونگی سفرهای استانی رییس جمهور پرداخته است. آنچه می خوانید گزارشی از این سفرهاست:

وقتی رییس جمهور بعد از مصاحبه با خبرنگاران به سمت هواپیما می رفت، ایستاد، به سمت صدایی که از آن سوی سیم خاردارهای محوطه فرودگاه شهدای ایلام آقای احمدی نژاد را صدا می زد، برگشت.می خواستیم بیاییم توی محوطه فرودگاه و از نزدیک ببینیمتان اما راهمان ندادند، حتی نامه ام را هم نگرفتند و گفتند باید ببرم استانداری تا تحویل بگیرند، نگذاشتند کنار جاده هم بایستیم، با پسرخاله ام رفتیم کنار سیم خاردار محوطه فرودگاه تا از دور هم شده بتوانیم احمدی نژاد را ببینیم.
آقای رییس جمهور عزیز! سخت بود پیداکردنتان بین آنهمه آدم که داشتند به طرف هواپیما می رفتند، راستی اگر ناراحت نمی شوید باید بگویم اصلا شبیه عکستان که توی تلویزیون نشان می دهند نیستید.
تلویزیون همیشه آدم را شیک و مرتب نشان می دهد، اول پسرخاله ام بود که داد زد: آقای احمدی نژاد!. چندبار صدایتان کردیم.
من اول نفهمیدم چه شد، بعد یک مرتبه دیدم دارید می دوید به سمت ما و به طرف سیم خاردار می آیید.
چند نفر هم از همراهانتان پشت سر شما به طرف ما می دویدند، من فقط می توانستم اسمتان را بلند صدا بزنم، وقنی آمدید پشت سیم خاردار و با ما دست دادید نمی دانم چه گفتید! اصلا حالا یادم نمی آید سلام کردم یا نه.
باورکردنی نبود، رییس جمهور بخاطر ما دویده بود تا کنار سیم های خاردار و با ما دست داده بود! هیجان زیادی داشتم، اصلا یادم نبود نامه را بهتان بدهم، فقط نگاهتان می کردم که می خندید، ریشها و موی سرتان سپیدتر بود و پیرتر نشانتان می داد، تلویزیون اصلا آدمها را مثل خودشان نشان نمی دهد!
این سطرها روایت آخرین لحظات سفر دوره اول رییس جمهوری به استان ایلام و از زبان چوپانی 25 ساله است که با رییس جمهور از پشت سیم های خاردار دیدار کرد.
تنها محدودی از خبرگزاری ها و رسانه ها در گزارش های تصویریشان از سفر رییس جمهور به استان ایلام لحظات آخر حضور او را به تصویر کشیدند.
خبرنگارها و عکاس ها دوربینشان را خاموش کرده بودند و هواپیما منتظر بود مسافرش را سوار کند و بپرد.
اما همه چیز تغییر کرد، احمدی نژاد به سرعت از حلقه محافظانش خارج شد و به سمت سیم خاردار و سه پسر جوان پشت سیم خاردار دوید، تا دیگران به خودشان بیایند رسیده بود به سیم خاردار و داشت با آنها روبوسی می کرد.
هر دو طرف تلاش می کردند یکدیگر را از پشت سیم خاردار در آغوش گیرند، جوانها ذوق زده فقط داد می زدند و سر و صورت رییس جمهور را می بوسیدند.
بعضی از خبرنگارها دوربین ها را درآوردند، اما برخی دیگر فقط به صحنه نگاه کردند و دیدار رییس جمهور و چند جوان ساده ایلامی که حتی به محوطه فرودگاه هم راهشان نداده بودند را به ذهنشان می سپردند.
هنوز هم مرور آن لحظات برای همه آنها که صحنه را دیدند حسی عجیب دارد، یادآوری خاطره ای شادی آور و کمی هم تلخ، حس و حال آنها همانی بود که خواندید.
برای خبرنگارانی که در سفرهای استانی همراه دکتر احمدی نژاد بوده اند از این رویدادها کم اتفاق نمی افتد.
خیلی ها از یاد می روند و خیلی ها نه، برای از دست دادن این رویدادها گاهی عکاس ها حسرت می خورند، مانند همان چوپان ایلامی که بعد از آن اتفاق خیلی وقت است تلفن همراهی دوربین دار خریده تا اگر دوباره در آن شرایط قرار گرفت بتواند چند عکس از دیدارش داشته باشد که دیگر دوستانش نگویند خالی می بندد!
هر چند بعید است از این دست خوش شانسی ها تا مدت ها برایش دوباره اتفاق بیافتد، تجربه متفاوت و لحظه ای شیرین که نمونه اش برای پیرمرد کرمانشاهی با آن لهجه شیرین اش نیز اتفاق افتاد.
پیرمرد وقتی دید رییس جمهور ایران رو به رویش ایستاده و مهربانانه می پرسد: خوبی پدرجان؟ مشکلی نداری؟ با بغضی در گلو و گونه های خیس از اشک فقط دست می کشید به سر و صورت محمود احمدی نژاد و مدام می گفت: چقدر پیر شدی بابا!
آخر هم توی هق هق گریه یادش رفت نامه اش را که درخواست یک میلیون تومانی وام بود به رییس جمهور بدهد و خبرنگارها این کار را برایش انجام دادند.
فرقی نمی کند کجای ایران باشد، برای هر خبرنگار و عکاسی شکار لحظه های خاص و عکس العمل های بالاترین مقام اجرایی کشور و مردمش همیشه جذاب است.
هر خبرنگار به اقتضای کارش همیشه دوست دارد، بداند پیرزن مازندرانی چه به رییس جمهورش می گوید.
مثل آن جوان کردستانی که با همه دوستانش شرط بسته بود رو به روی احمدی نژاد بیاستد و بگوید :آقای رییس جمهور می دانید مواد مخدر چه بلایی سر جوانها می آورد؟
می دانید ما جوانها این سالها چون بیکار بوده ایم و نتوانسته ایم در جامعه جایگاهی در خور بدست بیاوریم و تشکیل خانواده بدهیم دست زده ایم به تخریب خود و اطرافیانمان.
می دانید چه حسی دارد وقتی ببینی پدری تمام روز را برای مزد اندکی سر چهار راه می ایستد و سیگار می فروشد.
آقای رییس جمهور باورتان نمی شود اگر بگویم گاهی همینهاست که آدم را مجبور می کند با حماقتی که خوب می داند زندگی اش را به آتش می کشد به سمت مصرف مواد مخدر برود شاید بتواند برای لحظاتی از شر نکوهش ها و نگاه های تحقیرآمیز رها شود.
اینها حرفهای مراد جوان کردستانی است که در سفر رییس جمهور به کردستان مدام تلاش می کرد به ردیف ویژه مسئولان در جلوی جایگاه نردیکتر شود و بتواند با رییس جمهور سخن بگوید.
مراد که می خواهد بداند کاپشن احمدی نژادی را کجای تهران می فروشند در پاسخ به سوالم در خصوص درخواستش از رییس جمهور می گفت: می خواهم به رییس جمهور بگویم شما را به خدا به فکر جوانها باشید، فکر کنید ما هم مثل پسرتان هستیم، اینجا بیکاری و مواد بیداد می کند، خیلی ها قبلا حتی رنگ مواد را هم ندیده بودند اما حالا از درد به قویترین نوعش پناه برده اند.

برای نوشتن از لحظات و حاشیه های دیدارهای رییس جمهور و مردم فرقی نمی کند از کدام خط سیاسی و یا گرایش حزبی به این رویدادها نگاه کنی، با کدام عینک سطر سطر نامه های مردم خطاب به او را بخوانی.
مهم نیست گاهی از کارهایش انتقاد کرده باشی و یا نه، فقط گاهی لازم است چشم بر حقیقت نبندی.
خیلی این رفتارها را می بینند بعضی نامش را پوپولیسم می گذارند و خیلی های دیگر از آن به عنوان مردمی بودن و خدمتگزاری نام می برند.
اینها همه معلول گرایش و خطوط سیاسی است، اما گاهی باید باور کرد خط واقعی و حقیقی همان خط جواد کودک 10 ساله ای است که در روستایی نزدیک یاسوج زندگی می کند.
او و دیگر روستاییان که نتوانسته بودند نامه هایشان را به دست رییس جمهور برسانند از خبرنگاری خواستند این کار را برایشان انجام دهند.
جواد در نامه خود خطاب به رییس جمهور نوشته است: ازتان خواهش می کنم بهمان پول بدهید برای خواهرم جهیزیه بخریم، به مادرم هم بگویید کمتر با خواهرهایم دعوا کن، من اکنون در کلاس سوم درس می خوانم، ما توپ نداریم و معلمان هم خیلی بد اخلاق است. اگر توانستید به خانه مان بیا و خودتان ببینید، من هم می خواهم به شما بگوبم که شما خیلی خوب هستید، من شش تا خواهر دارم و پدرم از کوه پایین افتاده و مرده است.

خطوط در هم ریخته و کج و در هم نامه جواد بی شک راست ترین و حقیقی ترین منش و خط سیاسی امروز ماست و درد را خوب منتقل می کند.
حدود 10 نامه دیگر نیز با همین مضمون نوشته شده است.
بر اساس آمارهای ستاد رسیدگی به درخواستهای مردمی ریاست جمهوری حدود 90 درصد از ساکنان استان های کمتر توسعه یافته کشور و بیش از 80 درصد مردم استان های توسعه یافته تاکنون به رییس جمهور نامه نوشته اند.
بر همین اساس تقریبا قریب به اتفاق درخواستها مربوط به وضعیت بد اقتصادی، مسایل مالی و بیکاری است.
بر اساس همین آمارها در استان ایلام که حدود یک چهارم جمعیت 600 هزار نفری اش زیر پوشش نهادهای حمایتی است، 90 درصد مردم به دکتر احمدی نژاد نامه نوشته اند.
این میزان درخواست از وجود مشکلات فراوانی در زندگی مردم منطقه
حکایت می کند. خیلی ها در پاسخ به نامه شان برای گرفتن وام قرض الحسنه 500 هزار تومانی به بانک های عامل معرفی شده اند اما می گویند درخواستشان از رییس جمهور گاهی حل مشکل بیکاری فرزندشان و نه دریافت کمک نقدی بوده است.
البته همانها هم خوب می دانند معرفی شان به بانک بیشتر راهی برای آگاه کردنشان از خوانده شدن درخواست شان و تنها گامی کوچک برای حل مشکلات مالی شان بوده است.
هر چند محدودیت منابع را مردم به خوبی می دانند و گاهی فقط برای درددل کردن با رییس جمهورشان نامه می نویسند.
بسیاری از مردم تاکید می کنند رییس جمهورشان با دردهایشان آشناست و می خواهد آنها را به آرزوها و خواسته شان برساند.
کسانی که عکس العمل رییس جمهور را در دیدارها دیده اند به این مهم ایمان دارند، نمونه هایش را می توانی از زبان خیلی ها بشنوی.
در دیدارهایش همه خوشحالند، جالب اینجاست که با وجود درد دلها بیشترشان وقتی خستگی رییس جمهور را می بینند دلشان نمی آید گلایه کرده و ناراحتش کنند.
حالا با پایان یافتن ماه رمضان رییس جمهور دارد آماده دور چهارم سفرهایش می شود. شاید این بار هم موقعیت هایی پیش بیاید که دوباره با رفتارهای او یاد بگیریم گاهی فاصله رییس جمهور کشور و یک جوان چوپان در دورترین نقطه ایران تنها چند رشته سیم خاردار است که البته مانعی نیست برای دیدار بالاترین مقام اجرایی کشور و مردمش.
دیدارهایی خاص و غیرمنتظره مثل اتفاق فرودگاه ایلام، آنجا که دکتر محمود احمدی نژاد رییس جمهور ایران در پاسخ به درخواست یک جوان روستایی بدون توجه به مقامها و موقعیتها می دوید به سمت سیم خاردارها...

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:50  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

چاه شیطان

جایی در مناطق وحشی ایالت واشنگتن پدیده ای نامتعارف و عجیب جغرافیایی وجود دارد. که ساکنین آن را دریچه ای به دنیای دیگر می دانند.هرچند چاه شیطان سال ها و شاید قرن هاست که مورد توجه مردم ان منطقه قرار گرفته است اما تنها از سال 1997 بود که یک ایستگاه رادیویی با «مل واترز» صاحب زمین مصاحبه کرد و آن را به مردم کشورش شناساند.

مل واترز ادعا می کند که صاحب یک زمین غیر عادی است که در نزدیکی «ماناستاش ریج» در واشنگتن قرار دارد البته این زمین به خودی خود چیز عجیبی نیست.اما چاهی درون آن قرار دارد که مردم آن را عجیب و ماوراءالطبیعه می دانند.

داستان چاه شیطان:

سال هاست که ساکنین ماناستاش ریج از زمینی سخن می گویند که چاهی که درون آن قرار دارد ظاهرا انتها ندارد.چاهی مرموز که هاله ای از احساس خطر و راز در اطراف آن موج می زند.دیواره ی چاه تا عمق 15 فوتی آجری است ولی بقیه ی آن خاکی می باشد.مردم این منطقه نسل اندر نسل این چاه را می شناختند و از آن به عنوان زباله دانی استفاده می کردند و از یخچال کهنه تا تلویزیون خراب و لاستیک پنچر را در آن می انداختند.اما هیچ یک از کسانی که چیزی درون چاه می انداختند صدای افتادن آن شی به کف چاه را نشنیدند.همین موضوع باعث شد که مردم نام «چاه شیطان» را بر آن نهادند و آن را چاهی بی انتها نامیدند که مستقیم به جهنم راه دارد.بعضی ها هم معتقد بودند که چاه شیطان دریچه ورود و خروج فضایی هاست.

حدود سال 1993 «مل واترز» و همسرش این زمین را خریدند و مدتی آن چاه را کشف کردند.آن ها هم مثل مردم از آن به عنوان زباله دان استفاده می کردند و حتی ساکنین دیگر هم زباله ها و لاشه ی حیوانات خود را در آن می انداختند.چند سال گذشت و کم کم آقای واترز به این فکر افتاد که چرا چاه پر نمی شود؟

در تابستان سال 1996 واترز تصمیم گرفت عمق چاه را اندازه گیری کند.او که یک ماهی گیر کارکشته بود یک قلاب ماهی گیری با نخ بسیار بلند داشت.یک روز به دهانه ی چاه رفت و یک وزنه به سر قلاب آویخت و ان را به داخل چاه هدایت کزد.وقتی نخ هر قرقره تمام می شد قرقره جدیدی را به سر آن گره می زد و به کار خود ادامه می داد.اما قرقره ها تمام شد و نخ قلاب به انتهای چاه نرسید.به محاسبه واترز او هجده قرقره 5000 فوتی را به هم وصل کرده بود بنابراین او نتیجه گرفت عمق چاه بیشتر از هشتاد هزار فوت می باشد!!!!!در ان وقت بود که واترز متوجه شد چاه درون ملکش نه تنها عجیب بلکه دلهره آور است.

سگ های مرده و سکوت مرگبار

اولین چیزی که توجه واترز را جلب کرد آن بود که هر وقت درون چاه فریاد می زد.پژواک صدایش را نمی شنید بعد دریافت هروقت می خواهد به چاه نزدیک شود سگ شکاری اش چنگالش را در زمین رو می کند تا نگذارد واترز او را به آن طرف بکشاند.یکی از دوستان واترز می گوید وقتی سگ نگهبانش مرد لاشه ان را درون چاه شیطان انداخت.این مرد قسم می خورد که مدتی بعد سگ به سوی او بازگشت.همان سگ با همان شکل و قیافه و همان قلاده خودش.این داستان واترز را چنان تحت تاثیر قرار داد که در وصیت نامه جدیدش نوشت بعد از مرگ جسدش را درون چاه شیطان بیاندازند.گروه های زیادی به تحقیق درباره چاه پرداختند اما عمق چاه را نفهمیدند.نکته ای که آن ها هم آن را درک کرده بودند ان بود که نزدیک چاه به همه احساس ترس و دلهره دست می داد.قدم بعدی ورود سربازان ارتش آمریکا به ملک واترز بود.آنها آنقدر با دقت در حال بررسی منطقه بودند که حتی به واترز اجازه ورود به ملک شخصی اش را ندادند.از زمان دیگر نامی از واترز برده نشد اما در روز 28 ژوئن سال 2011 نامه ای از واترز به صورت آن لاین منتشر شد که تاکید می کرد تمام حرف هایش درمورد چاه شیطان حقیقت بوده ولی دولت آمریکا دوست نداشت حرفی از آن زده شود.

منبع:هفته نامه خانواده سبز 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:34  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

برنامه های موبایل با فرمت jar (سری اول)

ماساژور بدن  برنامه ای شگفت انگیز برای کسانی که حوصله خرید ماساژور رو ندارند ( با فرمت جاوا ) 

ماشین حساب مهندسی  ماشین حساب مهندسی با فرمت جاوا

اطلس جهان      نرم افزاری زیبا در مورد آب و هوا، موقعیت و ارتباطات کشور های جهان ( با فرمت جاوا )

کتاب قیام مختار ثقفی  کتابی در باب قیام مختار ثقفی با فرمت جاوا (برگرفته از کتابچه همشهری)

کد شهر های ایران نرم افزار کاربردی که با زدن پیش شماره، نرم افزار به طور خودکار نام شهر را می دهد

سهراب سپهری  مجموعه ای از اشعار سهراب سپهری با فرمت جاوا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 23:23  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

اقسام خواب از زبان پیامبر (ص)

 

۱. خواب غفلت؛ که آن خواب، در مجالس پند و اخلاق است

۲. خواب لعنت؛ خواب به هنگام نماز صبح است
 
۳. خواب رخصت؛ خواب بعد از نماز عشاء است

۴. خواب بدبختی؛ خواب در وقت هر نماز است
 
۵. خواب عذاب؛ خواب بعد از نماز صبح و زدن سپیده
 
۶. خواب راحت؛ خواب هنگام ظهر است 

۷. خواب حسرت؛ خوابیدن در شب جمعه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 22:53  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

جاده دونیم شده در ژاپن

حالا می فهمیم اذا زلزلت الارض و زلزالها یعنی چی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 21:26  توسط محمد حسین کلاته سیفری  | 

مطالب قدیمی‌تر